تبليغاتX
عروسک کوکی
 

از وقتی که عاشق شدم

فرصت بیشتری پیدا کردم

فرصت بیشتری برای اینکه پرواز کنم و بعد زمین بخورم

و این عالی است ...

هر کسی شانس پرواز کردن و زمین خوردن را ندارد

تو این شانس را به من بخشیدی

متشکرم .

                                      شل سیلور استاین

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 12:51 توسط شیرین |

 

خانه ام بی بام است

خانه ام بی بام است

تنگ تنهایی من بی ماهیست

باغچه ی خاطره ام بی برگ است

چه خیال خامیست داشتن بامی سخت

چه خیال خامیست

بام من آبیست

بام من نورانیست

آسمان بام من است

آسمان مال من است

..............................................................

پ ن : بعد از شش ماه اومدم گند بزنم به شعر سهراب و برم

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 18:43 توسط شیرین |

                

                     اینجا هوا بسی بارانیست و آسمان دل من ابریست            

                      مجال درد و دل نیست و حتی مجال درد کشیدن             

                         تنها ترس و تنهایست و شبه تاریک خیال                 

 

                  

    sha.feb.jpg, hosted by TheImageHosting.com       

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 23:40 توسط شیرین |

 

 

آی آدما

آهای

چرا هیچکی نمیشنو

چرا همه کرن

همه کورن

چرا دل پر از غصه ی همو نمیبینیم

همه ی زندگیمون شده کارای  روزمره ی  الکی

چرا اینجا این رنگیه

چرا شب ها صدای خنده ی آدما تو کوچه ها نیست

چرا چشمای همه خاکستریه

چرا وقتی یه برچسب  نچسب میزنن بهمون به اسم بی بند و بار همه مون لال میشیم

چرا اگه بلند بخنددی میگن جلفه

چرا ما نمیتونیم کلوپ رقص داشته باشیم

آهای مگه شما آدم نیستین

مگه به همه ی اینا نمیگن زندگی

آهای همه ی اونایی که شعار میدین زندگی زیباست جواب بدین

کجای این زندگی لجنی زیباست ؟

.................................................

 

آی آدما که در ساحل نشسته شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد میسپارد جان

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 22:56 توسط شیرین |

 

یه بهار دیگه تو راهه , یه سال نو

برای من نوروز فقط یه سال نو نیست ,نوروز یعنی یه شیرین جدید که حالا یه سال بزرگتر شده

با آمدن بهار بیست سالگی منم همراه با تمام خاطره هاش و شیطنت هاش تموم میشه

پیش به سوی بیست و یک سالگی

                  

    عیدتون مبارک

    همیشه هاتون شاد

  

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 12:37 توسط شیرین |

 

به کسي  برنخوره  برنخوره  

من يکي پنجرم رو مي بندم

اين همه پنجره ي باز بسه

من به قاب آينه ميخندم

به کسي  برنخوره  برنخوره

من يکي پيش خودم ميمونم

در شب بي کسي و بي حرفي

براي دل خودم ميخونم

خواب بودم بيدار شدم  آشتي کردم با خودم

به کسي چه ,اين صدا اين حنجره مال منه

کي مثل من لحظه هاش رو زير آواز ميزنه؟

کي مثل من ميتونه خاطره هاش رو بشماره؟

جز خود من, کي به فکر موندن و سر رفتن؟

به کسي  برنخوره  برنخوره

اگه تنهايي خوبي دارم

اگه از خلوت خود سرمستم

اگه چون پروانه بي آزارم

خواب بودم بيدار شدم آشتي کردم با خودم

به کسي  برنخوره  برنخوره

اگه دستم پر عطر ياس

اگه در پيله ي خود خوشبختم

کسي جز من منو نميشناسه

به کسي  برنخوره  برنخوره

من يکي اهل خراب آبادم

شجره نامه ي من مال منه

به کسي چه من يکي آزادم

خواب بودم بيدار شدم  آشتي کردم با خودم

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 12:37 توسط شیرین |

 

 

برگشتم به گذشته به اون غم های کشنده

 

چه حالیه

 

چه دردیه

 

دستت رو به من بده تا بریم

 

بریم اون جا که همه دلاشون شیشه ایه

 

همه یه رنگن

 

رنگارنگ نیستن

 

یه رو دارن نه هزار تا نقاب

 

جایی که به غرور و نفرت بخندیم

 

که من تازه جسارت تو رو پیدا کنم

 

جسارت برای داشتنت

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 19:21 توسط شیرین |

 

یه حس مرموز تو تمامه وجودم پیچیده

 

نمیدونم بغض یا ترس

 

هر چی هست من میخوامش یعنی دوستش دارم

 

شاید این زندگیه یکنواختم رو رنگ بده

 

 

 

آخرش یه شب ماه میاد بیرون

                از سر اون کوه, بالای دره

                                   رد میشه خندون

                                   یه شب ماه میاد ...    یه شب ماه میاد

 

 

 

 دیگه چقدر میشه جمله ی تکراری دوستت دارم رو زیره لب زمزمه کرد .

 

چقدر باورش داری ؟

 

دیگه برام کوچیک شده . شایدم در حد درک من نیست .

 

 شاید چون گیجی تا اعماق استخونای تنم رخنه کرده .

 

 گیجی ای که از وقتی چشمام رو باز میکنم حتی تو کابوس های شبانه با منه .

 

اینقدر که دیگه نمیدونم از زندگی چی میخوام .نمیدونم چی غمگینم میکنه و چی شاد

 

کی به اینجا رسیدم؟

+ نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1385ساعت 16:25 توسط شیرین |

 

از کابوس های شبونه , از سایه های رقصون روی دیوار, از صدا های مبهم توی سرم فقط میشه به یه

 باور رسید

لرزش دست ها , سر درد های مداوم و بغض های طولانی که به خنده ی بلند ختم میشه فقط میتونه

 علامت یه چیز باشه

ساعت هایی که با خیره شدن به دیوار سفید میگذره , سکوت های طولانی و گریه های هیستریک

بعدش فقط یه چیز رو نشون میده که...

                                    تا مرز جنون راهی نیست

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 17:1 توسط شیرین |

 

   در تاریکی چشمان ات را جستم

 

   در تاریکی چشم های ات را یافتم

 

   و چشمم پر ستاره شد

 

 

  .............................

 

 

   تو را صدا کردم

 

   در تاریکترین شب ها دلم صدایت کرد

 

   و تو با طنین صدای ام به سوی من آمدی

 

   با دست های ات برای دست های ام آواز خواندی

 

   برای چشم های ام با چشم ها ی ات

 

   برای لب های ام با لب های ات

 

   و با تن ات برای تن ام آواز خواندی .

  

   من با چشم ها و لب های ات

 

                                       انس گرفتم

   با تنت انس گرفتم ,

 

  چیزی در من فروکش کرد

 

  چیزی در من شکفت

 

  من دوباره در گهواره ی کودکی خویش به خواب رفتم

 

  و لبخند آن زمانی ام را

 

                                  بازیافتم .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 10:42 توسط شیرین |

 ثانیه های سپری شدهی عمر منه که منو میخونه

 به کجاش رو خودمم نمیدونم شاید به ...

 دلم تنگه دلم برای بوی یاس و عطر بهار نارنج تنگه

 دلم برای دستای تو تنگه

 یه روز یه دوست گفت: " فاصله ها تقدیر سرنوشتند "

 اون روز نفهمیدم یعنی چی . بعد از این همه سال تازه دارم حرفش رو لمس میکنم

 

 میان آفتاب های همیشه

                            زیبایی تو لنگریست

   نگاهت

                           شکست ستمگریست

   و چشمانت  با من گفتند

                              که فردا روز دیگریست

 

   دوباره شب. دوباره یه آسمون پر ستاره

 تا حالا دنبال ستارت گشتی ؟ اصلن تو ستاره داری تو آسمون؟

 میدونی من یه جایی اون گوشه ی آسمون یه ستاره دارم . کنارش یه ستاره ی پر نورکه همیشه

میخواستم مال من باشه همون ستاره ی نورانی که همه میخوانش .

 یه روز فهمیدم اون ستاره ای که مال همه هست نمیتونه ستاره ی من باشه.

 من همون ستارهی کم نور رو میخوام و با ماه هم عوضش نمیکنم

+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 23:0 توسط شیرین |

 

 شبی با یادت عطر خواب آلود یاس را عاشقانه نفس کشیدم.

 

بوی یاس بود و پیکر مدهوش منو خیال  شیرین تو

 

آرام لبانم نامت را فریاد کشیدند و بی صدا اشک هایم  دستانت را

 

 بهار دلم را خزان  کردی با یادت تمام کوچه باغ های تنم را آذین بستم و شادی را با غم دنیای

 

کوچکم آشتی دادم

 

جنس خوشبختی را با تمام لحظه های بدبخت تقسیم کردم

 

 در انتظار قدم هایت صدای ترنم نفس هایت در خیالم ذره ذره شکوفه زد.

 

تو چه دور و نزدیک به من .تو چه آسان وچه دست نیافتنی

 

چشمانت را به خاطر میسپارم چشمانی که روزی مهتاب برکه ی تنهایی من بود

 

با تو ای آشنا

 

بی تو ای بی وفا

 

چه کنم که در دل هنوز دوستت دارم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 17:12 توسط شیرین |

من برگشتم با یه سبد احساس با یه عالمه  تجربه

من یاد گرفتم از هر کس به اندازه ی ارزشش انتظار داشته باشم

یاد گرفتم این موجودات خاکی با اون لبخند های مسخره ی مصنوعی چیزی به جز مگس های دور

 شیرینی نیستن

یاد گرفتم هر کس  هر چی سرش میاد حقشه .هر کس به اندازه ی  لیاقتش شایدم پاکیه  قلبش از

زندگی میگیره

دلم میخواد باور کنم این  آدما تو  دلشون هیچی نیست مگه محبت اما تو چشماشون چیزی به جز 

  روزمره گی و انتظار مرگ موج نمیزنه 

شایدم این بازتاب چشمای خودم

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 16:25 توسط شیرین |

هنوز میشه ایمان داشت هنوز میشه باور کرد هنوز میشه ...

شاید آدما زندگی رو خیلی سخت میگیرن

میخوام دیگه برای خودم زندگی کنم به سبک خودم

میخوام بیخیال هر چی حرف این مردم بشم

بذار یه بار تو زندگیم بلند بخندم بذار یه بار عمیق نگاه کنم عمیق نفس بکشم

کاش بارون بیاد

خیلی وقته زیر بارون فقط گریه کردم .میخوام این دفعه سرمو بگیرم بالا تا بخوره تو صورتم

تا با اشکام یکی بشه تا دیگه اسمش نشه اشک بشه بارون . بارون دل من

میخوام این دفعه مستقیم برم . راهمو کج نکنم برم شاید اون ته مقصد من بود

اما مشکل اینه که من راهم و مقصدم رو هدفم رو حتی احساسم رو گم کردم

یکی بیاد راهم رو نشونم بده

یکی بیاد هدفم رو یادم بیاره

انگار این مدتو خواب بودم .یه رویا یه کابوس یه زندگی که تا حالا بیست سالشو کشتم

دیگه نمیخوام تو رویا باشم میخوام رویام رو بسازم



در میان شما کیست که صد گوسفند
داشته باشد ویکی از آنها گم شود,
که آن نود نه را در صحراوا نگذارد
و از پس آن گمشده نرود تا آنرا بیابد؟

انجیل لوقا ,باب 15

تا حالا تو نگاه کسی گم شدی؟ تا حالا خیره شدی ؟

بیا با هم دراز بکشیم روی چمنا دستامون رو بذاریم زیر چونمون و نگاهمون رو با هم قسمت کنیم

میخوام تو نگاه تو گم شم . میخوام انقدر خیره نگات کنم که حرفمو از نگاهم بخونی

بیا حرف زدن رو فراموش کنیم , روزه ی سکوت بگیریم

بذار کلمات رو بذاریم برای آدمایی که تو نگاهشون هیچی نیست حتی نگاه


زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست
که نگاه من, در نی نی چشمان تو خود را ویران میکند

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 16:19 توسط شیرین |

                   

تا کی میخوایم این نمایش مسخره رو تکرار کنیم. صبح از خواب پا بشیم بریم جلوی آینه یه لبخند مصنوعی بکشیم رو لبهامونو بریم بیرون و توی راه به همه با لبخند سلام   کنیم

  سلام ....چه حرف بی معنی و گنگی!میخوام از این به بعد به جای سلام بگم.......

 چی بگم؟ میخوام هیچی نگم. میخوام خفه شم

 بسه دیگه مثل آدم زندگی کردن .اگه زندگی وآدم بودن اینه بابا ما نخواستیم.میخوام    دیگه برای خودم زندگی کنم . چقدر تحول قشنگه

میدونی...چند روزه قلبم ورم کرده.یعنی خیلی وقته ورم کرده .هیچکسم نمیدونه ورمش    از چیه

                           

 دلم یه جاده ی طولانی میخواد که هر چی میری به تهش نرسی  میخوام خودم تا تهش

  برم  .  تنها.  پای پیاده .مهم نیست تهش کجاست .مهم نیست میتونم تا ته برم یا نه

 مهم اینه که برم.میخوام جاری بشم  

+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 13:18 توسط شیرین |

یه آسمون بود ٬ یه زمین

 

آسمون آبی آبی٬ زمین سبز سبز

 

آسمون پر لکه های سفید

 

دوتا لکه ی سفید ٬ اون دو تا که کنار همن

 

 یکی تو, یکی من

 

- چرا رنگت پریده ؟ سفیدی شفافی

- تو هم شفافی, شفاف مثل شیشه , سبک مثل باد

- هیچ وقت انقدر سبک نبودم

- آدما رو ببین اون پایین

- (اونا آدمن؟) چقدر از ما دورن 

- اون آدمه رو اون پایین .اشکاش رو ببین

- انگار دلش گرفته .انگار قلبش ورم کرده.چشماش میخواد بباره

- شایدم میخواد ما ببارییم

 

آروم میخوام لمست کنم

 

بیا بباریمو تموم شیم

 

حالا میخوام دستامو باز کنم .دستامو بندازم دور گردنت

 

یه بغل آروم و طولانی

 

همون موقع که دارم تازه حست میکنم اون موقعه لذت منو تو.اون موقع که دل اون آدمه داره سبک

 

 میشه .چشمامو باز میکنم میبینم داریم بخار میشیم

 

تو فقط لبخند میزنی

 

من فقط اشک میریزم

 

چون حالا ما یکی شدیم

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 17:56 توسط شیرین |

 

میخوایم یه بازی کنیم. یه بازیه مسخره ام سرگرم کننده .همه بازین.این بازی اندازه و سن نمیشناسه همه رو

 

راه میدن  . اما بدونین بازیه سختی ها . مرد میخواد

 

وقتی میای تو بازی مجبوری تا تهش بری همه ی برد باختشم تحمل کنی . بعضی ها که ضعیفترن حساسترن

 

یهو وسط راه جا میمونن یا مهره های دیگه جاشون میذارن ٬ میزننشون یا خودشون از بس زجر میکشن

 

خودشون را از صفحه ی بازی بیرون میندازن. خیلی هم زود همه یادشون میره این مهره اصلن توی بازی

 

بوده.

 

راستی این بازی هدفی هم نداره. باید تا میتونی بری جلو . همه رو جا بذاری به هر قیمتی باید تا ته بری

 

اصلن این بازی ته داره؟

 

کی میدونه؟

 

منم نمیدونم...این همه جون کندیم .این همه سر همو کردیم زیر آب این همه نارو زدیم بهم . دروغ گفتیم ٬ کلک

 

زدیم دل شکوندیم . گند زدیم به روحمون و وجودمون تا برسیم به...

 

وای ... نگا ..این بازیه از این بازی سر کاریاست

 

اصلن آخری در کار نیست

 

تو میدونی اسم این بازیه چیه؟

 

رو درش که نوشته زندگی از کمپانیه عذاب

 

بیان این بازی رو نکنیم . نذاریم بذارتمون سر کار . ما بذاریمش سرکار . ما زند گی رو بگیریم توی دست و 

 

 باهاش بازی کنیم

 

میخوام ثابت کنم که میشه

 

پس بگرد تا بگردیم...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 12:7 توسط شیرین |

     

     خودمم نمیدونم چی میخوام

      هنوز نفهمیدم برای چی یا برای کی مینویسم

      خیلی سخته که آدم ندونه از خودشو زندگی چی میخواد.انسان پوچ انسان پوچ پر از اعتماد

      میدونی چیه ؟ یه وقتایی به خودت میای میبینی تمام زندگیت خواب بودی انقدر زندگی برات

      مسخره میشه که خودتم توش میمونی.اونوقته که به فکر میفتی خودتو دردات رو توی دردای

      دیگران مخفی کنی اما هر چی میگردی یه دل بزرگ که توش جا بشی پیدا نمیشه. میبینی؟

      تو محکومی به تنهایی

 

      اگر نمی توانم همیشه مال تو باشم

      اجازه بده گاهی زمانی از ان تو باشم

      و اگر نمی توانم گاهی زمانی از ان تو باشم

      بگذار هر وقت که میگویی کنار تو باشم

       اگرنمی توانم دوست خوب و پاک تو باشم

       اجازه بده دوست پست و کثیف تو باشم

       اگرنمی توانم عشق راستین تو باشم

       بگذار باعث سرگرمی تو باشم

      اما مرا اینطور ترک نکن

      بگذار در زندگی تو دست کم چیزی باشم

     
     

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 22:41 توسط شیرین |

تا حالا دیوونه شدی ؟ تا حالا دیوونگی کردی؟ تا حالا مزشو چشیدی ؟

هوم ...مزه ی آبنبات چوبییه بچگی رو میده 

میدونی چه رنگیه؟

بیرنگه... شفافه...آزاد...رها  

وقتی تو چشماش زل میزنی میترسی.میترسی چون میدونی داره حقیقت چشماتو میبینه

اون داره خود تورا میبینه.خوده خودت (قلبت) نه نقابت

همیشه میخواستم یه دیوونه باشم.میخواستم تو چشمای آدما نگاه کنم و بهشون بگم دارن دروغ میگن اما نشد.اول باید نقاب خودمو بردارم ولی نقاب من چسبیده به صورتم کنده نمیشه

کمک.............................

من خواب دیدم که کسی می آید

من خواب یک ستاره ی قرمز را دیدم

و پلک چشمم هی میپرد

وکفش هایم هی جفت میشود

و کور شوم اگر دروغ بگویم

من خواب آن ستاره ی قرمز را وقتی خواب نبودم دیده ام

کسی می آید

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچکس نیست

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 15:15 توسط شیرین |

آدم هیچوقت نمیفهمه چه جوری شروع میشه و از کجا .وقتی به خودت میای که همه چی تموم شده که همه ی وجودت را باختی .اونوقت میشی یه عروسک کوکی با دو تا چشم شیشه ای.نگاه میکنی اما نمیبینی گوش میکنی نمیشنوی راه میری اما نمیدونی کجا

بیش از اینها ...آه آری بیش از اینها میتوان خاموش ماند

میتوان ساعات طولانی با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت

خیره شد در دود یک سیگار   خیره شد در شکل یک فنجان

در گلی بیرنگ بر قالی   در خطی موهوم بر دیوار

میتوان در جای باقی ماند در کنار پرده   اما کور... اما کر  

میتوان فریاد زد با صدایی سخت کاذب   سخت بیگانه .........دوست میدارم

میتوان در بستر یک مست   یک بیگانه   یک ولگرد عصمت یک عشق را آلود

میتوان یک عمر زانو زد با سری افکنده در پای ضریحی سرد

میتوان در گور مجهولی خدا را دید

میتوان با سکه ای ناچیز ایمان یافت

میتوان همچون عروسک های کوکی بود

با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید

میتوان با هر فشار هرزه ی دستی بی سبب فریاد کرد و گفت

آه من بسیار خوشبختم

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 18:46 توسط شیرین |